خرید بک لینک
فکر نمی کردم آدم پنهان کاری بشم ولی شدم ، خیلی چیزها هست که در وبلاگ نمی نویسم ، این روزها برام متفاوته .تقریبا دارم از خانمم جدا می شم ، حس و حال طلاق را تجربه نکرده بودم ، اصلا کار آسونی نیست ، سی سال خاطره ، سی سال کم و کاستی ها ، خوشی ها ، ناراحتی ها و حالا جداییدرست نمی دونم بعدش چی می شه ، زندگی قوی تر از ماست یا ما برنده این بازی می شیم ، به نظر می رسد هر کدوم از ما صبورتر باشیم برگ برنده دستمونه.تلاش می کنم فرود آرامی داشته باشیم ، خیلی چیزها هست که باید حفظ بشه ، خیلی چیزهای شکننده و نازک وجود داره که باید ازش بدرستی محافظت بشه ، قبلا می گم با هم خوش هستید زندگی کنید ، نا خوش هستید خب جدا بشید ولی انگار این یک حرف کلیست اینطوری نمی شه به داستان نگاه کرد ، می شه از یک فرد جدا شد ولی از خیلی از مسئولیت ها نمی شه جدا شد . دیگه روال زندگی به اون نقطه بی مسئولیتی و بدون دغدغه برنمی گردهحالا ببینم چطور می شه بازم می نویسم

برچسب: نویسنده: مهران محمدی تاريخ: چهارشنبه 31 مرداد 1403 ساعت: 18:52

روز عاشورا ، ساعت شش و چهل دقیقه عصر . من در گوشه دفترم نشسته ام و گاهی از پنجره به بیرون نگاه می کنم ، مسافرهای عاشورا دارن کم کمک به خانه برمی گردند ، برای بچه هایی که چند روز است غذا و نذری خورده اند عصر خوبی نیست ته دلشان می گویند کاش چند روز دیگر هم ادامه داشت. ولی من صبح فقط یک دانه بیسکویت خوردم یک دانه گرد کوچک و ناهارم سه تا سوسیس کوکتل خام بود بدون نون ، به همین مقدار خوشم ، خوشی هایم فرق کرده دیگر به این شکل بچه ها نمی تونم شاد باشم ، حالا لای خطوط را می خوانم و یک سری چیزها را می بینم و .....خلاصه گوشه دفترم می نشینم و از پنجره به رهگذران نگاه می کنم و فکرهایی که مدام از جلوم رژه می روند

برچسب: نویسنده: مهران محمدی تاريخ: سه شنبه 2 مرداد 1403 ساعت: 13:27

صفحه بندی